الان تقریبا دو هفته هست امتحانا تموم شده و من عینهو خرس قطبی تا ساعت 1ظهر لالا هستم.بعد هم که زندگی شروع میشه تا اخر شب که برای من سعات 4.30 صبحه دارم فیلم میبینم و تو اینترنت ول معطل می چرخم 

تمام برنامه های ریخته شده برای تابستون رو به لایه های عمیق مغزم سپردم و سعی کردم بهشون فکر نکنم تا حرص نخورمنیشخند

البته بماند که شدم مصداق کامل دختر افتاب مهتاب ندیده...باور کنین از بس نرفتم بیرون پوستم 10درجه روشن تر شده و دیگه مهتابی شدمنیشخند

هفتهی دیگه عروسی دعوتم.لباسم ندارم.حوصله ی لباس خریدنم ندارررررررررمممممم.بعد دوستم رفته ارایشگاه رزرو کرده برای ارایش و موسوالفکر کرده عروسه...والااااااااااااا.....من هنر کنم به داداش اصرار کنم منو با ماشین ببره جلوی یه پاساژ لباس بخرم 

امیدوارم از بعد عید فطر تنبلیمو کنار بزارم و کارامو شروع کنم

پ.ن:واحد تابستونی برنداشتم...بیخیال همون 8 ترمه تموم کنم

پ.ن2:بدترین حس اینه که دلت برای کسی تنگ شه که یه روزی خودت از زندگیت انداختیش دور و اینقدر نادیده گرفتیش تا به غرورش بر بخوره و هر گونه راه ارتباطی بینتون رو ببنده...الان اون حس رو دارم:(

 

پ.ن3:اعتراف میکنم از لحظه به لحظه ی این سال اخر درسم متنفرم..هیچ اینده ی خاصی برای خودم نمیبینم.میشینم در انتظار اینده.........