هفته ی پیش رفتیم شمال.هوا فوق العاده گرم بود.و من همش حس خفگی داشتم اما خب از جنگل و دریا و مناظر طبیعی و به خصوص فروشگاه های برند نهایت استفاده رو کردم.زیاد عکس نگرفتم سعی کردم فقط لذت ببرم.شبا هم پیاده روی کردم و کلی فکر به زندگی.شنیدم تو مسافرت و ارامش مغزت بهتر کار میکنه برای ایده سازی یا انتخاب راه درست.ولی فکرا و ایده های من همونا بود:| فک کنم اصلا مغز ندارم.شایدم دارم اما کوشولوهههیپنوتیزم

ولی وایییی چه حالی میداد زیر باد کولر کلی میخوابیدم..اینجا هم وضع همینه ولی اونجا خواب بیشتر میچسبید:))))

ویلا چند تا موجود بین کرم و هزار پا داشت.نمیدونم چی بودنسبز

پدر جان مهربان اینارو با جارو و خاک انداز جمع میکرد مینداخت بیرون...:|

اما من هروقت میدیمشون با سنگین ترین دمپایی موجود چنان میکوبوندم تو سرشون که بقیشون جرئت نکنن بیان تو محدوده ی من.پرروهااااااااا

 

اقااااا دوستان دعا کنین این هفته برم دنبال کارای عقب موندم....ای خدا من اینقد تنبل نبودمممممممممممممممممممممممممممممممممممم